مینشینم روی گلبرگ گل یاس می دهم روحی به پرواز
تا به پرواز آید این روحم ببیند عشق را دل را و خوبان جهان را
تا بفهمد خوب چیست بد کیست آری او بفهمد که جهان در دست کیست
آدمی دیدم که در نقش جهان عکس یک گل را کشد در زیر باران
می کشد عکس عقابی در فراز آسمان
می کشد عکس دوتا چشم چشم گریان و پراز غم
غم زمرگ عابری که می گذشت از روستایی
روستایی که در آن پیرمردی است عاشق یک دانه سیب
دانه سیبی که می داند دستی مهربان خالق هفت آسمان
می دهد او را به دست کودکی
کودکی از نسل آفتاب