پیر مردی چشم خود را دوست داشت
بر بدن صدها چروک از سالیان بر پوست داشت
حاصلش از زندگی
چندین هزار ...
پول در جیب و نشسته در اتاق انتظار
تا که درمانش کنند
چشمهایی برق زد
گربه ای با چنگ و دندان دور دیزی را گرفت
منشی از بیمار محزون زیر میزی را گرفت
دکتری چاقوی خود را تیز کرد
از قبول دیگران پرهیز کرد.
مادری بر سفره ای خالی گریست
در میان سفره اش یک لقمه نان هم نیست نیست
دخترش با فقر وفحشا ساخته
آبرو را بهر ماندن باخته.............