پدرم پشت دو بار آمدن چلچلهها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مردهست.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود
مادرم بیخبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
.....
پدرم وقتی مرد ، پاییز بود
آسمان از سر شوق که عزیزی را گرفته است
دانه های سفیدش را می انداخت روی زمین و زمین را سفید پوش کرده بود
برف در گورستان جاری بود
اشک ها می ریختند و برف ها آب می شدند
پدرم وقتی مرد ، بچه ها می گریستند، نفس ها تنگ شده بود،
چشمها خیره شده بود، ناباوری ها گره می خوردند....
سلام
تازه شروع کردی به وبلاگ نویسی نه؟
امیدوارم موفق باشی