من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...
دوستان عزیزی که وبلاگ منو می خونن لطف کنن نظراتشون رو درمورد مطالب بنویسن. صمیمانه سپاسگزارم
پس پذیرفتی که عشق افسانه است؟
هر چه باشد جاودان است
که تا حال ...
که تا امروز ...
باقی مانده است...
(به وبلاگ من هم سری بزن حالم گرفته)
نظر یادت نره
FAGHAT ESME VEBLAGETO DOROST BENEVIS
SAHAR JAN