بگشای در ! بگشای در ! گریان و نالان آمدم زان سرکشی ها در گذر ! اینک پشیمان آمدم بگشای در ! ور نه چنان کوبم جبین بر آسمان کاگه شود یکسر جهان کازرده از جان آمدم من مرد دعوی نیستم دانی تو خود تا کیستم گر بی تو یکدم زیستم با رنج حرمان آمدم چون ز آرزویت سوختم کینت به دل اندوختم بس شعله ها افروختم جان سوخته زان آمدم بگشای در ! با تو مرا دیگر نماند ماجرا چون یکنفس در این سرا پیش تو مهمان آمدم بگذار بر دوشت کشم چون گل در آغوشت کشم سرمست و مدهوشت کشم من شاد و خندان آمدم آوخ که جان افسرده شد شوقم چو گل پژمرده شد بگشای در ! دل مرده شد زار و پریشان آمدم
وبلاگ ومطالب جالبی داری
موفق باشی
به منم سر بزن