پیر مردی چشم خود را دوست داشت
بر بدن صدها چروک از سالیان بر پوست داشت
حاصلش از زندگی
چندین هزار ...
پول در جیب و نشسته در اتاق انتظار
تا که درمانش کنند
چشمهایی برق زد
گربه ای با چنگ و دندان دور دیزی را گرفت
منشی از بیمار محزون زیر میزی را گرفت
دکتری چاقوی خود را تیز کرد
از قبول دیگران پرهیز کرد.
مادری بر سفره ای خالی گریست
در میان سفره اش یک لقمه نان هم نیست نیست
دخترش با فقر وفحشا ساخته
آبرو را بهر ماندن باخته.............
باز باران باترانه
می خورد بر بام خانه"
یادم آید کربلا را دشت پر شور ونوا را
گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین
لرزش طفلا ن نالان زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد وعطشان با گهرهای فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ وخمی در حسرت لبهای ساقی
چشم در چشمان هم آرام وسنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا برلب این رود پیچان باز باران
باز باران با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان
هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمک می چکد این قطر ه ها روی لب شش ماهه طفلی رو به پایان
مرد محزون دست پر خون
می فشاند از گلوی نازک شش ماهه بر لب های خشک آسمان
باچشم گریان باز باران
باز باران قطره قطره
می چکد از چوب محمل خاکهای چادر زینب به آرامی شود گل
می رود این کاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری باز سنگ و باز باران
آری آری تا نگیرد شعله ها دردل زبانه
تانگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تانبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
....بر فراز خیمه ها
...برگونه ها
بر مشک ساقی
کاش می بارید باران ....
یاد دارم یک غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
دوره گردم دار قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کوزه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری شیشه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
ناگهان آهی زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بد تر از او خواهرم دلگیر بود
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک بر داشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
باز هم بانگ درشت پیر مرد
پرده ی اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم دار قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کوزه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری شیشه خالی می خرم
خواهرم بی روسری بیرون پرید
آی آقا سفره خالی می خرید؟
سلام به بهترین دوست وبهانه ام برای زندگی.
چه لحظه ها که توزندگی گمت کردم اما تو همیشه کنارم بودی, چه دقیقه ها که حضورت رو فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی , چه ساعتهایی که غرق درشادی وغرور تو رو پشت همه موفقییت های من قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی , چه روزهایی که سرمو تو لاکم کردم وتوی غصه هایی که فکر می کردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست وپا می زدم اما تو همیشه کا ری رو کردی که به صلاح منه , چه ماههایی رو که باهات قهر کردم وفکر می کردم منو دوست نداری اما تو با توفیق یه کار خوب به من ثابت کردی که دوستم داری وچه سالهایی که توی خلوتم ازت نترسیدم اما تو همیشه منو بخشیدی , تو همیشه بامن بودی وقتی زمین خوردم تو با نور امید نیرویی به من بخشیدی که بتونم دوباره ادامه بدم .
وقتی خسته از همه جا وهمه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی , وقتی تو زندگی ام سرنوشت منو بر سر دو راهی قرارداد تو راه درستو بهم نشون دادی , وقتی ازآدمهای دوروبرم دلم گرفت ودنیا غم هاشو بهم ارزونی کرد تو به قلب من آرامش دادی , تو با حضورت به خنده هام هدف دادی , به گریه هام دلیل دادی به زندگیم وبه نفس کشیدنم رنگ دادی .وقتی ازت سوال کردم جواب سوالهامو دادی , وقتی می سوختم تو لذت پختن روحم رو به من چشوندی , وقتی قلبم تپید تو همه عظمت وبزرگیتو تو قلب کوچک من جا دادی , وقتی برای اولین با از دیگران حرف نا حق شنیدم راه تازه ای برایم باز کردی تا گذشت وبخشش رو یاد بگیرم .وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم معادله زندگی نه غصه خوردن واسه نداشته هاست , نه شاد بودن واسه داشته هاست ووقتی برازای نداشته ها بهم چیزای دیگه ای دادی اون وقت به بزرگیو مهربونیت بیشتر پی بردم وفهمیدم بیشتر از اونچه که هست باید مهربون باشم .وقتی یعضی دعاهامو زود اجابت کردی , بعضی هارو دیر وبعضی هارو اصلا فهمیدم برای رسیدن باید کمی عجله کرد , گاهی صبر کرد وگاهی کنار کشید .وقتی دیگران درد دلاشونو برام گفتن ومن خالصانه رو به درگاهت براشون دعا می کردم فهمیدم غم وغصه های دیگران بارش سنگین تر از غصه های خودمه اون وقت توی وجودم شیرینی به یاد دیگران بودن رو چشیدم .وقتی دیگران فقط با گفتن یک جمله همه ارزش واعتبارم رو زیر سوال بردن اون وقت فهمیدم بعضی آدمها معنای واقعی خیلی چیزارو درک نمی کنن پس یاد گرفتم بیشتر به آدمها برای پیدا کردن راه درست فرصت بدهم .
تو توی پستی وبلندی های زندگی خیلی چیزا بهم یاد دادی ومن هر چی بیشتر یاد گرفتم بیشتر فهمیدم ومن مطمئنم تو همه اون چیزایی رو که من باید یاد بگیرم بهم یاد می دی .قصه های زیادی پیش رومه تا منو قدمی به سوی تو وشاید به لقای تو می رسونه .زندگی برای من وقتی معنای زنده بودن می ده که تو کنارم باشی چون می دونم تو همه اون چیزایی که لازمه من بدونم بهم می گی.
زندگی بهانه می خواهد چه بهانه ای قشنگ تر از تو...
یک ترانه می تواند لحظه را به آتش بکشد
یک گل می تواند رویایی را زنده کند
یک درخت می تواند سرآغاز یک جنگل باشد
یک پرنده می تواند منادی بهار باشد
یک لبخند می تواند آغازبخش یک دوستی باشد
یک کف زدن روحیه ای را افزایش می دهد
یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد
یک کلمه می تواند یک هدف را شکل بدهد
یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد
یک پرتو کوچک خورشید اتاقی را روشن می کند
یک شمع تاریکی را دور می کند
یک خنده افسردگی را از بین می برد
یک قدم باید برداشته شود تا سفری آغاز گردد
یک کلمه باید گفته شود تا هر عبادتی شکل بگیرد
یک امید باید وجود داشته باشد تا روحیه ما اافزایش پیدا کند
یک تماس می تواند علاقه شما را نشان دهد
یک آوا می تواند با هوشنمدی بیان شود
یک قلب می تواند دانای حقیقت باشد
یک زندگی می تواند متفاوت باشد
این به شما بستگی دارد
هرگز فراموش نکنید که شما چقدر مهم هستید