پدرم پشت دو بار آمدن چلچلهها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مردهست.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود
مادرم بیخبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
.....
پدرم وقتی مرد ، پاییز بود
آسمان از سر شوق که عزیزی را گرفته است
دانه های سفیدش را می انداخت روی زمین و زمین را سفید پوش کرده بود
برف در گورستان جاری بود
اشک ها می ریختند و برف ها آب می شدند
پدرم وقتی مرد ، بچه ها می گریستند، نفس ها تنگ شده بود،
چشمها خیره شده بود، ناباوری ها گره می خوردند....
سپندارمذ روز و هنگام(جشن ملی اسفندگان) یا (سپندارمذگان) است.
سپندارمذ لقب زمین و به معنی گستراننده مقدس و فروتن است.
زمینی که نماد عشق است و با فروتنی و از خود گذشتگی آغوش خود را برای
همه گسترانیده و زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد.
بدین روی نیاکانمان در این روز با دادن نامه شادباش(کارت تبریک) و هدیه
به بانوان و دوشیزگان مهر و عشق خود را به ایشان ابراز می داشتند.
دوست خوبم:
وقتی من و تو نمی اندیشیم به جایمان تصمیم می گیرند.
بیا (والنتاین)را به فرهنگ خودش بسپاریم
زیرا شایسته ملت بزرگ ایران با فرهنگی غنی و ریشه دار
جشنی به بزرگی تاریخ و فرهنگ
خودش است.
گندم و سیب
با گندم و سیب کودتا کرد پدر
دیدی چه قیامتی به پا کرد پدر؟
تو شاهد ماجرای عصیان بودی
مادر تو بگو چرا خطا کرد پدر؟
عمریست برای من سوالی شده است
در کفش خدا چگونه پا کرد پدر؟
آن روز که قابیل مرا خنجر زد
بی تاب شد و خدا خدا کرد پدر
امروز اسیر گندمم سیب کجاست
با گندم و سیب کودتا کرد پدر
رفتم از پله ی مذهب بالا،
تا ته کوچه ی شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم،
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
سهراب سپهری
(و پیامی در راه)
روزی
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم،
سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را،گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد:
آی شبنم،شبنم،شبنم.
رهگذری خواهد گفت: راستی را،شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هرچه دشنام،از لب ها خواهم برچید.
هر چه دیوار،از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را،پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید، دلها را با عشق،
سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها*.
باد بادک ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها،آب خواهم داد.
خواهم آمد،پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت.
مادیانی تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه،من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری،میخی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای،شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را،کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.